کتاب و فرهنگ

بار هستی از دیدگاه میلان کوندرا

یک بار حساب نيست، يک بار چون هيچ است.

فقط يكبار زندگی كردن مانند هرگز زندگی كردن است!

• میلان کوندرا کیست؟

میلان کوندِرا (به چکی: Milan Kundera) (زاده ۱ آوریل ۱۹۲۹ در برنو، چکسلواکی) نویسنده اهل جمهوری چک است که از سال ۱۹۷۵ به فرانسه تبعید شد و در سال ۱۹۸۱ به تابعیت آن کشور درآمد. او خود را نویسنده‌ای فرانسوی می‌داند و پس از نوشتن جاودانگی به زبان چکی در دهه ۱۹۹۰ (میلادی) کوشش و دقت می‌کند که واسطه مترجم را حذف کند و مستقیماً به فرانسه بنویسد. یکی از بهترین آثار کوندرا بار هستی است. پیش از انقلاب مخملی در چکسلواکی ۱۹۸۹، حکومت کمونیستی کتاب‌های وی را در چک ممنوع کرد.

او کمتر با رسانه‌ها گفتگو می‌کند. میلان کوندرا تاکنون چندین بار نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات بوده ‌است. در سال ۱۹۸۴ کتاب سَبُکی تحمل‌ناپذیر هستی (در زبان فارسی به نام بار هستی شناخته می‌شود) را نوشت.

این کتاب محبوب‌ترین کتاب کوندرا به حساب می‌آید. سبکی تحمل‌ناپذیر هستی به مشکلات یک زوج چک با یکدیگر و دشواری سازگاری با زندگی در چکسلواکی می‌پردازد.

در سال ۱۹۸۸ کارگردان آمریکایی فیلیپ کافمن، فیلمی از روی این کتاب به همین نام ساخت. با وجود اینکه کوندرا معتقد است که رمان‌ هایش برای ساخت فیلم مناسب نیستند ولی در ساخت این فیلم، به عنوان مشاور همکاری داشت.

 

• سیر داستانی بار هستی

اگر باور داشته باشیم هر داستان سرگذشت یک زندگی است، خوب در این صورت بار هستی حداقل سرگذشت چهار زندگی یا حتی سرگذشت یک ملت است.

کوندرا چهار شخصیت اصلی داستان را چنان می‌پروراند و چنان به عمق وجودی آنها وارد می‌شود که هرکدامشان برای ما به انسانی زمینی، ملموس با تمام خصوصیات قابل‌باور تبدیل می‌شوند، حتی کوندرا با زرنگی و استعدادی که دارد از مبحث خوب و بد عبور می‌کند و باعث می‌شود تمام تصمیم‌های شخصیت‌های داستان برای ما باوری کاملاً زمینی داشته باشد، کارهای غیر عقلانی و حتی خیانت‌های شخصیت‌ها ما را متعجب نمی‌کند چون باور آنها را درک می‌کنیم و از همه مهم‌تر تمام اتفاقات در یک بستر تاریخی رخ می‌دهد، و این دید متفاوت کوندرا به این بستر تاریخ به‌شدت خواننده را شگفت زده خواهد کرد. کوندرا از فراسوی سبک و سنگین، خوب و بد، سخت و آسان و حتی مرگ و زندگی، به دنیای تنهایی آدم‌ها نگاه می‌کند و این نگاه ابعاد وسیعی برای نویسنده می‌گشاید که با موفقیت به خواننده هم منتقل می‌شود و درنهایت حتی اگر با تمام نظرات او موافق نباشید، بازهم فلسفه او حتماً اثری بر زندگی خواننده خواهد گذاشت.شخصیت‌های کتاب با تمام کاستی‌های شخصیتی که دارند برای خواننده جذاب هستند، زیرا ما خودمان را درون آن شخصیت‌ها پیدا می‌کنیم، خودخواهی‌ها، گذشت‌ها، عشق، تنفر، امید و… در هرکدام از چهار شخصیت داستان، ذره‌ای از ما نهفته است، ذره ای از خاطرات ما و یا آرزوهای ما و مهم‌تر از همه، تنهایی‌های ما. کوندرا وزن زندگی را به دو‌ کفه‌ی ترازو شبیه می‌داند؛ سنگینی یا سبکی بار هستی روی بشر؟ او چهار شخصیت اصلی کتاب یعنی توما، ترزا، سابینا و فرانز را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد تا جوابی برای این سوال که بخشی از متن کتاب است، پیدا کند.

«چگونه بار هستی را به دوش می‌کشیم؟ آیا سنگینی بار، هول‌انگیز و سبکی آن دلپذیر است؟

سنگین‌ترین بار، ما را در هم می‌شکند، به زیر خود خم می‌کند و به روی زمین می‌فشارد. بار، هر چه سنگین‌تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک‌تر، واقعی‌تر و حقیقی‌تر است.

در عوض فقدان کامل بار موجب می‌شود که انسان از هوا هم سبک‌تر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی درآید و حرکاتش هم آزاد و بی معنا شود.بنابراین کدام‌یک را باید انتخاب کرد: سبکی یا سنگینی؟» توما، پزشک و جراح توانمندی‌ست که با نقدهای زیادش به کمونیست‌های چک شغلش را از دست می‌دهد. او پس از ازدواج ناموفقش، روابط آزاد و متعددی را شکل داده است. معشوقه‌اش سابینا، هنرمندی‌ست که عصیان زنانه را ستایش می‌کند. توما به طور اتفاقی با ترزا دیدار می‌کند و به او دل می‌بندد. ترزا پیش‌خدمت رستوران است و بعد از سختی‌هایی که در زندگی با مادرش داشته، یک شبه آن‌جا را ترک می‌کند و به پراگ می‌رود. توما و ترزا ازدواج می‌کنند و معنی بسیاری از مفاهیم، به دغدغه‌ای بین شخصیت‌های داستان تبدیل می‌شود.کوندرا در این کتاب موضع‌گیری اخلاقی نمی‌کند. او جهان‌بینی خود که «خرد تردید در یقین» و «نسبی بودن مسائل بشری» است را در بستر قصه‌گویی‌اش برای خواننده روشن می‌کند.

 

• بریده ای ماندگار از کتاب:

واقعه‌ی هولناک یک زندگی را می‌توان به کمک استعاره‌ی سنگینی توضیح داد. می‌گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می‌کنیم، خواه قدرت تحمل آن را داشته و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می‌کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم. اما به‌راستی چه اتفاقی برای سابینا روی داده بود؟ در واقع هیچ. مردی را ترک کرده بود که خودش نخواسته بود با او بماند. آیا او را دنبال کرده بود؟ آیا کوشیده بود از او انتقام بگیرد؟ نه، او دست به هیچ کاری نزده بود. واقعه‌ی هولناک زندگی سابینا فاجعه‌ی سنگینی نبود، بلکه عارضه‌ای بود که از سبکی ناشی می‌شد. آن‌چه بر شانه‌های او فرو ریخت بار سنگینی نبود، بلکه «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» بود…

توما به دیوار کثیف حیاط نگاه می‌کرد و‌ نمی‌دانست که این حال، احساس عصبی زودگذری‌ است یا عشق. و در این شرایط که یک مرد واقعی می‌داند چگونه سریعا تصمیم بگیرد، توما از شک و دو دلی خود شرمسار بود. این تردید زیباترین لحظه‌ی عمرش را از هر معنایی تهی می‌ساخت. توما خود را سرزنش می‌کرد، اما سرانجام دریافت که شک و تردید امری کاملا طبیعی است: آدمی هرگز از آن‌چه باید بخواهد، آگاهی ندارد، زیرا زندگی یک‌بار بیش نیست و نمی‌توان آن را با زندگی‌های گذشته مقایسه کرد و یا در آینده تصحیح نمود.

-با ترزا بودن بهتر است یا تنها ماندن؟

هیچ وسیله‌ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه‌ای امکان‌پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می‌کنیم. مانند هنرپیشه‌ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می‌توان قائل شد؟ این است که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه‌ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه‌سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست، طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.

توما این ضرب‌المثل آلمانی را با خود زمزمه می‌کرد: یک‌بار حساب نیست، یک‌بار چون هیچ است.

فقط یک‌بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است.

بازگشت بە لیست

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *