خلاصه ای از رمان نحسی ستاره های بخت ما…
این رمان داستانی انگلیسی وعاشقانه است که متعلق به قرن 20 میلادی میباشد.
اثری از جان گرین نویسنده، ویراستار، وبلاگ نویستهیه کننده و بازیگر امریکایی است. 
و یکی از بهترین ترجمه های موجود در بازار اکنون، ترجمه آرمان آیت اللهی است.
داستان به یک انجمن سرطانی اشاره می کند که در آن افراد مختلف با داستان های مختلفی حضور دارند. اما در خلل شخصیت های مختلف ،قصه به سمت دو تا از شخصیت های انجمن هدایت میشود. یک دختر و پسر دبیرستانی که قصه عاشقانه آنها فراز و نشیب هایی را به دنبال دارد.
هیزل لنکستر از زندگی هیچ سهمی جز یک بیماری لاعلاج نبرده و اگر چه یک معجزه درمانی چند سال دیگر برای او زمان خریده استولی فصل اخر زندگی او هم زمان با تشخیص سرطانش نوشت می شود. اما با ورود ناگهانی آگوستوس واترز خوشتیپ به گروه حمایتی سرطانی، داستان زندگی هیزل از نو نوشته خواهد شد.
هر دو از بیماری سرطان رنج میبرند و در کنار محدودیت هایی که دارند، رویاها یی نیز دارند که برای رسیدن به آنها با چالش هایی نیز مواجه می شوند.
باهم برخی از بخش های کتاب را می خوانیم:
“کپسول استوانه ای سبز رنگ چند کیلو بیشتر وزنش نبود و من یک محفظه ی چرخ دار فلزی هم داشتم که کپسول را روی آن می گذاشتم و پشت خودم حمل می کردم. دقیقه ای دو لیتر اکسیژن از طریق یک کانولا به من می رسید. کالانو لوله ای شفاف بود که درست پشت گردنم به دو انشعاب تقسیم می شد، پشت گوش هایم بسته می شد و دو انشعاب آن دوباره در سوراخ های بینی ام به هم می رسیدند.
وجود این دستگاه برای من لازم بود چرا که ریه هایم در ریه بودن افتضاح بودند.”
” نگاهم را برگرداندم ، ناگهان متوجه مشکلات بی شمار ظاهری خودم شده بودم. یک شلوار جین کهنه پوشیده بودم که زمانی تنگ بود اما الان در چندین نقطه وا رفته و رنگ رو رفته شده بود. تی شرت زرد رنگی هم پوشیده بوذم که گروه موسیقی ای را تبلیغ می کرد که دیگر حتی علاقه ای هم به آن نداشتم. و موهایم؛ مدل مواهایم کوتاه و پسرانه بود که حتی زحمت شانه کردنش را هم به خودم نداده بودم.. علاوه بر این لپ هایم هم به شکل مسخره ای تپل و شبیه لپ های موش خرما شده بود که البته از اثرات درمانم بود.”
” چیزی از من دزدیده شده است. من احتمالا دیگر هرگز اقیانوس را از فاصله سی هزار فوتی نمی دیدم، فاصله ای که انقدر زیاد است که حتی نمی شود موج ها یا قایق ها را تشخیص داد و انگار اقیانوس پهناور و بی انتها کاملا یک دست است. می توانستم در ذهنم تصورش کنم. می توانستم به خاطر بیاورمش. ولی هرگز آن را دوباره نمی دیدم، و به ذهنم رسید که جاه طلبی های پر ولع انسانی هیچ وقت با برآورده شدن آرزوهایش ارضا نخواهد شد، چون همیشه این فکر وجود دارد که هکه چیز می توانست بهتر از این باشد و همه ی این ها ممکن است باز هم اتفاق بیفتد.”


















































