کتاب و فرهنگ

معرفی رمان بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

داستان «بابا لنگ ‌دراز» را در سال ۱۹۱۲ نویسنده‌ای امریکایی به نام جین وبستر نوشته است که منتقدان معتقدند برجسته‌ترین اثر او نیز محسوب می‌شود.
قهرمان این سریال دختری به نام جودی ابوت است که از درون یک نوانخانه و شرایط بد آن روایت می‌شود. داستان و روایتی دلنشین که حالا پس از گذشت ۱۰۴ سال هنوز هم برای مخاطبانش جذاب است و اثرگذار.
کارتون بابا لنگ دراز که ساخته شده توسط یک کمپانی ژاپنی است در بین کشورهای آسیایی و اروپایی از محبوبیت خاصی برخوردار است. ماجرای دختری باهوش و سرزنده به نام جودی که در یک پرورشگاه نگهداری می‌شود در اوایل مجموعه سختگیری خانم مدیر که زنی جدی است را به تصویر می‌کشد.
در ادامه جودی آبوت به کمک حامی خود وارد مدرسه خصوصی می‌شود که جودی از حامی فقط نامی بیشتر نمی‌داند (آقای جان اسمیت) آقای جان اسمیت شخصیتی پنهان در داستان دارد و جودی فقط سایه‌ای از آقای جان اسمیت را در ذهن خود دارد سایه‌ای بر روی دیوار با پاهای دراز که او را بابا لنگ دراز می‌خواند. جودی آبوت با کمک‌های آقای جان اسمیت به دانشگاه وارد می‌شود در دانشگاه به سختی درس می‌خواند تا فاصلهٔ فرهنگی خود را با همکلاسیانش کم کند. کارتون بابا لنگ دراز از جاودانه‌ترین کارتون‌های قدیمی است که با داستانی قدرتمند و شیوا فقر و سختی کودکان یتیم را به تصویر می‌کشد.

درباره ی نویسنده:

جین وبستر

جین وبستر نویسنده‌ی آمریکایی تبار کتاب بابا لنگ دراز سبکی ساده و روان داشت و دیدگاه‌های اجتماعی و سیاسی خود را در نوشته‌هایش مطرح می‌کرد. از خصوصیات سبک وی این است که مخاطبانش در محدوده سنی خاصی قرار نمی‌گیرند. از این دیدگاه شیوه نگارش جین وبستر بسیار شبیه مارک تواین است. یکی از دلایل این تاثیرپذیری، خویشاوندی مادر جین با مارک تواین و علاقه‌مندی و مطالعه زیاد آثار وی در نوجوانی است. وی در ۱۱ ژوئن ۱۹۱۶ پس از بدنیا آوردن دخترش براثر تب زایمان درگذشت.

بابا لنگ‌دراز موفق‌ترین کتاب وبستر است.

خلاصه رمان بابا لنگ دراز:

چهارشنبه اول هر ماه از آن روزهايي بود كه با بيم و هراس انتظارش را مي‎كشيدند ، با بردباري و شهامت برگزارش مي‎كردند و سپس به دست فراموشی‎اش مي‎سپردند.
اتاق‎ها و اثاثيه بايستي تميز باشد. نود و هفت بچه يتيم كوچولو را كه در هم مي‎لوليدند بايد تميز كرد و لباس هاي مناسب پوشاند و هر چند دقيقه به هر يك از آنها يادآوري كرد كه هرگاه يكي از امنا سؤالي كرد بگويند «بله آقا» يا «نخير آقا». از آنجا كه جروشاي بينوا از همه اطفال بزرگتر بود تمام بارها به دوش وي مي‌افتاد.
اين چهارشنبه هم بالاخره به پايان رسيد و جروشا كه تمام بعد از ظهر در آبدارخانه براي مهمان هاي يتيم‎خانه ساندويچ درست كرده بود يازده طفل 4 ـ 7 ساله را كه تحت نظر وي بودند براي صرف شام روانه سالن غذاخوری كرد وسپس خود از پشت پنجره به تماشای چمن‎های يخ‎زده مقابل عمارت نشست .
آقايان امنا، اعانه‎دهندگان و خانم ها تمام مؤسسه را بازديد كرده بودند و پس از قرائت گزارش ماهيانه و صرف عصرانه با عجله به منازل آرام وگرم خود مي‎رفتند تا اطفالي را كه پرورش و تربيت آنها را به عهده گرفته بودند براي يك ماه به فراموشي بسپارند.
جروشا قوة تخيل قوی داشت, او در عالم رويا تصور كرد که با لباسهای فاخر داخل يكي از آن اتومبيل‌ها نشسته و تا آستانه خانه‎ای باشكوه پيش رفت اما چون تاكنون داخل خانه‌اي را نديده بود در همان آستانه متوقف شد. جورشا غرق اين افكار بود كه يكي از بچه‎ها پيغام آورد، مادام ليپت ـ رئيس پرورشگاه ـ او را به دفتر خواسته است. جروشا با نگراني به سمت دفتر مادام ليپت رفت به پله آخر كه رسيد آخرين نفر از مهمانها از جلوي در سالن عبور كرد و به بيرون رفت، تنها چيزي كه توجه جروشا را جلب كرد قد بلند او بود، مرد پشتش به طرف جروشا بود، وقتي اتومبيلی براي سوار كردن او جلو آمد روشنی چراغ ها به هيكل او افتاد و سايه‎های درازی از پاهای وی به ديوار منعكس شد و جروشا را با همة نگرانی‌اش به خنده انداخت…
مادام ليپت براي جروشا توضيح داد كه آن آقا يكي از ثروتمندترين و با نفوذترين اعضاي مديران يتيم‎خانه است كه قبلاً دو نفر از پسران پرورشگاه را به دانشكده فرستاده و مخارج تحصيل آنها را پرداخته است ولي اين آقا تاكنون به دخترها نظر لطفي نداشته است. مادام ليپت ادامه داد: «امروز در كميته، موضوع آينده تو مطرح شد، با توجه به اينكه ما معمولا اطفال بالاي شانزده سال را در اينجا نگه مي‌داريم و تو استثناً دو سال هم بيشتر از ديگران مانده‎ای، حالا كه دوره دبيرستانت تمام شده، ديگر پرورشگاه نمي‎تواند تأمين کنندة مخارج تو باشد (مادام ليپت فراموش كرد يا نخواست به روی خود بياورد كه در اين دو سال جروشا در مقابل مخارج خود مثل يك كارگر در مؤسسه كار كرده است) … بله … پرونده تو در كميته مطالعه شد و مادمازل پريچارد هم كه در كميته مدرسه شما عضويت دارد به نفع تو صحبت كرد و يك قطعه انشاي تو را تحت عنوان «چهارشنبه شوم» در كميته خواند و اين آقایي كه الان رفت، چون خيلي شوخ طبع و ظريف پسند است، بخاطر همين انشای مزخرف مي‎خواهد تو را به دانشكده بفرستد.

بابا لنگ دراز
اين آقا معتقد است قوه ابتكار تو قوي است. به همين دليل مي‎خواهد وسايل تربيت تو را فراهم كند تا در آينده نويسنده شوي. هزينه پانسيون و تحصيل تو مستقيماً به دانشكده پرداخت مي‌شود و در مدت چهار سالي كه آنجا هستي ماهي سي و پنج دلار ـ كه مبلغي شاهانه است ـ پول توجيبي برايت فرستاده مي‎شود، اين پول به وسيله منشي مخصوص ايشان برايت فرستاده مي‎شود و تو در مقابل هر ماه بايد يك نامه به اين آقا بنويسي و درآن جزئيات زندگي خود و پيشرفت هاي تحصيلي‎ات را شرح دهي عيناً مثل اينكه پدر و مادري داشته باشي و به آنها نامه بنويسي. اين نامه‎ها به نام آقاي ژان اسميت و توسط منشي ايشان فرستاده خواهد شد.
اسم اين آقا ژان اسميت نيست ولي ايشان ميل دارند ناشناس بمانند و براي تو هميشه ژان اسميت خواهند بود. به عقيدة ايشان با نوشتن اين نامه‌ها استعداد و قدرت تخيل تو تقويت مي‎شود. البته تو هرگز جوابي دريافت نخواهي كرد و اگر تصادفاً نكته‎اي پيش آيد كه نيازي به جواب باشد تو بايد براي منشي ايشان آقاي گريگز نامه بنويسي.» مادام ليپت افزود: «نوشتن نامه‎ها اجباري است و تنها وسيله‎اي است كه تو دين خود را نسبت به اين آقا ادا مي‎كني مثل اينكه در هر ماه قسط بدهي خود را بپردازي…»

نامه‌هاي جروشا ابوت به بابا لنگ دراز:

بابا لنگ دراز

24 سپتامبر

در اولين نامه جروشا پس از توضيحاتي دربارة مسافرتش با قطار و هيجاني كه از ديدن دانشكده دارد نوشته: « نامه نوشتن به كسي كه انسان نديده و نمي‎شناسد كمي مضحك است، اصلاً براي من نامه نوشتن عجيب و غريب است من كسي را نداشتم كه برايش نامه بنويسم بنابراين اگر نامه‌های من درجه يك نيست اميدوارم ببخشيد… من همة عمر تنها بوده‎ام، ناگهان يك نفر پيدا شده كه نسبت به من و سرنوشت آينده من اظهار علاقه كرده است، لذا من تمام اين تابستان راجع به شما فكر كرده‌ام.
احساس می‎كنم خانواده‎ای پيدا كرده‎ام… حالا نمی‎دانم شما را چه خطاب كنم، چون هيچ اطلاعی از شما ندارم. ولي آنچه مسلم است شما پاهای درازی داريد و من تصميم گرفته ام، شما را بابالنگ دراز خطاب كنم، اميدوارم به شما برنخورد، اين شوخي بين ما دو نفر خواهد بود و به مادام ليپت هم نخواهيم گفت …»

1 اكتبر

«بابالنگ دراز عزيز من عاشق دانشكده هستم و بيش از همه عاشق شما كه مرا به دانشكده فرستاديد، آنقدر خوشحالم كه از شدت هيجان خوابم نمي برد. شما نمي دانيد اينجا با پرورشگاه «ژان گرير» چقدر فرق دارد. دلم براي دختراني كه نمي‎توانند به اين دانشكده بيايند مي‎سوزد …»
سپس جروشا دو نفر از هم دانشكده ای هايش سالی ماك برايد و ژوليا پندلتن را با ذكر خصوصيات ظاهري آنها معرفي كرده و خصوصاً موقعيت مالی و اجتماعی ژوليا پندلتن را با دقت توضيح داده است … در پايان نوشته « الان سالی ماك برايد سرش را كرد توي اتاق و گفت: آنقدر دلم براي مامان و پاپا تنگ شده كه دارم دق مي‎كنم، تو چطور؟ من هم تبسمی كردم و گفتم: چاره چيست بايد ساخت. دلتنگی خانوادگی از آن بيماري‎هاست كه من اقلاً در برابر آن مصونيت دارم! مگر دلِ كسي هم براي دارالايتام و مادام ليپت تنگ مي‎شود؟»

10 اكتبر

بابا لنگ دراز

جروشا از اتفاقاتی كه گاه در كلاس درس پيش می‎آمد نوشته و اينكه وقتي راجع به موضوعی صحبت می‎شود كه او نمی داند، سكوت می‎كند و بعد به كمك دائره المعارف درباره آن موضوع اطلاعات به دست می‎آورد… سپس درباره دكوراسيون اتاقش و خريد اثاثيه اتاق توضيح داده و نوشته: «شما نمی‌دانيد خريد كردن براي من چقدر خوشايند است كه شخصاً يك پنج دلاری بدهم و بقيه‎اش را پس بگيرم. براي اينكه من هيچ وقت بيش از چند سنت پول نداشته‎ام. آه بابا جونم! من قدر اين ماهانه را خوب می‎دانم» آنگاه شرح مختصري از دروسي كه در دانشكده مي‎خوانند ارائه داده است.

چهارشنبه

«بابا لنگ دراز عزيز، من اسمم را عوض كرده‌ام. در دفتر البته اسم من همان جروشا است ولي همه مرا «جودی» صدا مي‎كنند. كاش مادام ليپت سليقه بيشتري در انتخاب اسم اطفال به خرج می‎داد… مي‎خواهيد يك چيزي برايتان بگويم؟ من سه جفت دستكش چرمي خريده‎ام، من تا حالا دستكش حقيقی با پنج انگشت نداشته‌ام حالا هر نيم ساعت يكبار آنها را از كشوی ميز بيرون مي‎آورم و دستم می‎كنم ….
… باباجون آنقدر كه تفريح‎های دانشكده براي من ناراحت كننده است درس‎های آن مشكل نيست. بيشتر اوقات نمي‎فهمم دخترها چه می‎گويند و براي چه می‎خندند. شوخي‎های آنها مربوط به گذشته است كه همه كس جز من در آن سهيم است. احساس می‎كنم در اين دنيا بيگانه هستم و زبان مردم را نمی فهمم… در اينجا كسی نمی‎داند كه من در يتيم‎خانه بزرگ شده‎ام. من به سالی گفتم كه پدر و مادرم فوت كرده‎اند و يك آقای مسنی مرا به دانشكده فرستاده … نمی‎دانيد چقدر دلم می‎خواهد مثل ساير دخترها باشم ولي خاطره «موسسه خيريه ژان گرير» كه دورنمای دوران طفوليت من است بزرگترين تفاوت بين من و آنهاست …»

25 اكتبر

«من در تيم بسكتبال پذيرفته شدم. دانشكده روز به روز بهتر و بهتر مي‌شود. من دخترها، معلم‌ها، كلاس‌ها و باغ دانشكده وتمام خوراكی‎های آن را دوست دارم. قرار بود فقط ماهي يكبار براي شما نامه بنويسم، در صورتی كه هر چند روز يكبار چندين ورق سياه كرده‎ام. آخر من آنقدر هيجان‎زده شده بودم كه هر وقت ماجرایی تازه می‎ديدم دلم مي‎خواست راجع به آن با يك نفر صحبت كنم. اميدوارم اين پرچانگی مرا ببخشيد.
دختر پرگوي شما جودی ابوت»

بابا لنگ دراز

15 نوامبر

جودی توضيح مفصلي دربارة خريد چند دست لباس و لذتی كه از داشتن آنها به او دست داده نوشته و توضيح داده وقتي كه در دورة دبيرستان از لباسهاي كهنه‎اي كه در جعبه براي فقرا فرستاده مي‎شد مي‎پوشيد هميشه مي‎ترسيد كه در كلاس پهلوي دختري بنشيند كه لباس قبلاً متعلق به او بوده…. او مي‎نويسد «اگر تمام عمر جوراب ابريشمي بپوشم اثر جاي زخمي كه بر دلم نشسته از بين نخواهد رفت».

19دسامبر

«بابا لنگ دراز عزيز دوست دارم بدانم شما چه شكلي هستيد، خيلي پير هستيد يا فقط يك كمي؟ تمام سرتان بي مو است يا فقط يك قسمت آن؟ من عكس شما را آنطور كه فكر مي‎كنم، كشيده ام « در حاشيه تعدادي از نامه‎ها جودي تصاوير ساده‎اي براي نشان دادن احساس خود نقاشي كرده است. جودي در ادامة نامه نوشته: «من عهد بسته‎ام شبها كتابهاي غيردرسي بخوانم، براي اينكه 18 سال توخالي پشت سر گذاشته‎ام كه بايستي آن را پركنم. تمام نكاتي را كه يك دختر فاميل‎دار و صاحب خانه و زندگي وكتابخانه به مرور ياد مي‎گيرد، من از آن غافل بوده‎ام مثلاً من هيچ وقت ديويدكاپرفيلد يا آيوانهو و… را نخوانده ام. هرگز عكس موناليزا را نديده‎ام و هرگز نامي از «شرلوك هولمز» نشنيده بودم. با همة اينها تصديق كنيد بايد بدوم تا به ديگران برسم …» در نامة بعدي جودي نوشته كه در تعطيلات كريسمس او به همراه يك دختر ديگر در مدرسه مي‎مانند و از برنامه‎هايي كه براي اين ايام در نظر گرفته‎اند صحبت كرده است.

اواخر تعطيلات

بابا لنگ دراز

جودي بعد از دريافت پنج ليره طلا به عنوان عيدي از طرف بابالنگ دراز احساس خود را از دريافت اين عيدي به زيبايي توصيف كرده و فهرست چيزهايي را كه با اين پول خريده، نوشته و توضيح داده كه به دوستانش گفته اين هدايا بوسيلة پست از طرف خانواده اش فرستاده شده است، بعد به شرح كارهايي كه در تعطيلات انجام داده و خيلي هم برايش هيجان انگيز بوده پرداخته است. در پايان نامه نوشته: «با يك دنيا محبت ـ جودي» سپس اضافه كرده: « شايد صحيح نباشد كه من بنويسم « با يك دنيا محبت» اگر چنين است معذرت مي‎خواهم، ولي آخرمن بايد يك نفر را دوست بدارم و بايد بين شما و مادام ليپت يكي را انتخاب كنم، بنابراين باباجون عزيزم شما بايد اين بار را به دوش بكشيد، براي اينكه من نمي توانم مادام ليپت را دوست بدارم».
در نامة بعدي جودي خبر انتشار يكي از اشعارش را در مجلة ماهانه مدرسه مي‎دهد و بعد خبر ناراحت كننده رفوزه شدنش از رياضيات و نثر لاتين. در يكي از نامه‌ها مي‎نويسد: «حاضريد نقش مادر بزرگ مرا بازي كنيد؟ سالي يك مادر بزرگ دارد و ژوليا و لئونورا هر كدام دو تا و امشب آنها را با هم مقايسه مي‎كردند، ديروز كه به بازار رفتم، كلاهي ديدم كه براي يك مادر بزرگ جان مي‎دهد، خيال دارم آن را براي هشتادوسومين سال تولدتان به شما هديه دهم.!!»
در نامه‎هاي بعدي جودي خبر قبولي خود را در امتحان رياضي و لاتين نوشته و از بابالنگ دراز به خاطر اينكه هيچ گونه عكس‎العملي در مقابل اخبار او نشان نمي‎دهد گله كرده است و اظهار كرده، حتماً او نامه‎هاي جودي را بدون اينكه حتي به آنها نگاهي كند به سبد مي‌اندازد.

2 آوريل

«بابالنگ دراز عزيز، من حقيقتاً دختر بدي هستم، خواهشمندم نامة هفتة گذشته را فراموش كنيد. شبي كه آن را نوشتم تنها، دلتنگ و بيچاره بودم و گلويم درد مي‎كرد. شش روز است كه در بهداري بستري هستم و اين اولين باري است كه قلم و كاغذ به من داده شده و اجازه داده اند بنشينم، در تمام اين مدت به فكر آن نامه بوده‎ام و يقين دارم تا شما مرا نبخشيد، حالم خوب نخواهد شد».

4 آوريل

بابا لنگ دراز

جودي از جعبة گلي كه بابالنگ دراز برايش فرستاده، اينطور تشكر كرده: «مرسي بابا جون يك دنيا متشكرم، اين گلها اولين هديه‎اي است كه من در عمرم دريافت كرده‎ام… حالا يقين دارم نامه‎هاي مرا مي‎خوانيد…».
در نامه‎هاي بعدي جودي جزئيات زندگي‎اش را در دانشكده توصيف كرده و از پيشرفت تحصيلي‎اش خبر داده است.

30 مه

«بابالنگ دراز عزيز شما باغ دانشكده را ديده‎ايد؟ در ماه مه مثل بهشت است… پيش از اين در عمرم با مردي صحبت نكرده بودم (غير از اعانه‎دهندگان، آن هم اتفاقي. ولي آنها به حساب نمي‎آيند) معذرت مي‎خواهم بابا من وقتي به يكي از اعانه‎دهندگان زبان‎درازي مي‎كنم، نمي‎خواهم احساسات شما را جريحه‎دار كنم. نمي‎دانم چرا نمي‎توانم شما را جزو آنها حساب كنم… به هر حال امروز با يك مردي راه رفته‎ام، صحبت كرده‎ام و چاي خورده‎ام! آن هم مردي عاليقدر.
آقاي جرويس پندلتن عموي ژوليا. از آنجا كه ژوليا و سالي كلاس داشتند و نمي‎توانستند غيبت كنند، ژوليا از من خواهش كرد كه عمويش را در دانشكده بگردانم… من علاقة چنداني به پندلتن‎ها ندارم، ولي اتفاقاً اين يكي خيلي دوست داشتني از آب درآمد، خيلي به ما خوش گذشت، كاش من هم چنين عمويي داشتم… آقاي پندلتن مرا به ياد شما مي‎انداخت، البته بابا جون شماي بيست سال پيش…» جودي مشخصات ظاهري آقاي پندلتن و تمام جاهايي را كه با او گشته و به وي نشان داده و حتي نحوة چاي خوردنشان را نيز توضيح داده است.
9 ژوئن

«ب.ب.ل.د عزيز، الان آخرين امتحانم را گذراندم و حالا سه ماه تعطيلات در ييلاق. من در عمرم به ييلاق نرفته‎ام، حتي آن را نديده‎ام ولي يقين دارم كه خيلي از زندگي ييلاق و آزادي آن لذت خواهم برد… من حالا ديگر بزرگ شده‎ام. هورا! »
ييلاق لاك ويلو

«ب ب. ل .د عزيز، من الان وارد شده و هنوز اسبابهايم را باز نكرده‎ام، ولي طاقت ندارم كه صبر كنم مي‎خواهم به شما بگويم كه اينجا با صفاترين نقطة روي زمين است…» .
جودي عمارت ييلاقي و مناظر اطراف را با كمك تصويري كه كشيده توصيف كرده و سپس اعضاي خانواده سمپل را كه در آنجا زندگي مي‎كنند معرفي كرده و مي‎نويسد: «باور نمي‎كنم جودي به چنين سعادتي رسيده باشد. شما و خداي مهربان بيش از آنچه من لياقت دارم به من محبت كرده‎ايد من بايد خيلي‎خيلي بكوشم تا بتوانم دين خود را به شما ادا كنم. و خواهيد ديد كه اين كار را خواهم كرد.»
12 ژوئيه

«بابالنگ دراز عزيز، منشي شما لاك ويلو را از كجا مي‎شناخته ؟ من جداً علاقه‌مندم كه بدانم براي اينكه اين مزرعه ابتدا متعلق به آقاي جرويس پندلتن بوده و او آن را به خانم سمپل كه دايه او بوده بخشيده، چه تصادف غريبي؟ هنوز كه هنوز است، خانم سمپل آقاي پندلتن را «آقاي جروي» مي‎خواند و تعريف مي‎كند كه چه بچه شيريني بوده … از وقتي كه فهميده من آقاي پندلتن را مي‎شناسم احترام من دو برابر شده ….» جودي مناظر اطراف لاك ويلو، تعداد حيوانات آنجا و جزئيات كارهايي را كه در ييلاق انجام مي‎دهند توصيف كرده و گفته قصد دارد در تعطيلات داستاني بنويسد، او حتي مراسم روز يكشنبه و موعظه كشيش در كليسا را نيز ذكر كرده و درباره عقايد مذهبي خانوادة سمپل توضيح داده و اظهار نظر كرده است. همچنين اطلاعاتي را كه درباره دوران كودكي آقاي جروي از طريق دايه‎اش به دست آورده، با علاقه و توجه خاصي ذكر كرده است.
15 سپتامبر

«باباجون، ديروز خودم را با ترازوي آردكشي دكان بقالي كشيدم، نُه پوند زياد شده ام، براي حفظ سلامتي لاك ويلو نقطة مناسبي است.
جودي هميشگي شما».

بابا لنگ دراز
25 سپتامبر

سال دوم دانشكده آغاز شده و جودي با سالي و ژوليا هم اتاق شده است، او در اين باره نوشته: «من و سالي بهار گذشته تصميم گرفتيم هم‎اتاق باشيم و ژوليا مي‎خواست حتماً با سالي بماند براي چه نمي‎دانم، هيچ وجه تشابهي بين آنها نيست… فكر كنيد جروشا ابوت يتيم ساكن سابق ژان گرير هم‎اتاق با يك پندلتن، حقيقتاً كه اينجا سرزمين عجيبي است .»
12 نوامبر

«ب.ب.ل.د عزيز، سالي از من دعوت كرده كه تعطيلات كريسمس را با او بگذرانم، خانواده او در ورسستر ماساچوست هستند. خيلي دلم مي‎خواهد بروم، در عمرم بين يك خانواده نبوده‎ام، غير از سمپل‎ها، ولي آنها خيلي پير هستند …» جودي عكس خودش را براي بابالنگ دراز فرستاده تا او بداند كه جودي چه شكلي شده است.
21 دسامبر، ورسستر ماساچوست

جودي از زندگي مشغول كننده منزل سالي تعريف كرده و از چكی كه به عنوان عيدي از طرف بابالنگ دراز دريافت كرده تشكر كرده است، او نماي بيرون و دكوراسيون داخل خانه سالي را توصيف كرده و نوشته اين خانه شبيه خانه‎هايي است كه از موسسه ژان گرير با كنجكاوي و آرزومندانه به آنها مي‎نگريسته و بالاخره به آرزوي خود رسيده و توانسته داخل خانه‎اي را به چشم ببيند. جودي اعضاي خانواده سالي را معرفي كرده و توضيح داده است كه سالي برادري خوشگل، بلند قد و چهارشانه به اسم جيمي دارد كه در دانشكده پرنيستن درس مي‎خواند. همچنين خانوادة سالي به افتخار جودي در منزل خود مهماني داده‎اند وجودي براي اولين بار در يك مهماني خانوادگي شركت كرده است.
شنبه ساعت 09:30

« بابا جونم امروز پياده به شهر رفتيم… عموي دوست داشتني ژوليا بعد از ظهري با يك جعبة پنج پوندي شكلات وارد شد. ببينيد هم‎اتاق بودن با ژوليا چه مزايايي دارد! دخترك معصوم سرراهي ما خيلي مورد توجه آقاي پندلتن واقع شده است… « جودي نحوة پذيرايي‎شان از آقاي پندلتن و صحبت‎هايي را كه بين او و آقاي پندلتن رد و بدل شده را توضيح داده و نوشته كه من آقاي پندلتن را «آقا جروي» خطاب كردم و به نظر نيامد كه به او برخورده باشد. ژوليا مي‎گفت هرگز عمويش را اينقدر سرحال نديده بود… با مردها سروكله زدن جداً تدبير لازم دارد…»
در نامه‎هاي بعدي جودي كنجكاوي‎هاي خود را دربارة اصل و نسبش به زبان طنز نوشته همچنين درباره كادويي كه از جيمي ماك برايد دريافت كرده نوشته و توضيحاتي دربارة درسها و استادانش و امتحانات داده و اينكه به نوشته‎هاي شكسپير خصوصاً هملت علاقمند شده است و با علاقة خاصي آن را مطالعه مي‎كند.
25 مارس

بابا لنگ دراز«بابالنگ دراز عزيز گمان نمي كنم لازم باشد من از اينجا بروم، در اينجا آنقدر چيزهاي خوب گيرم مي‎آيد كه انصاف نيست آنها را بگذارم و بروم» جودي خبر برنده شدنش را در مسابقة داستانهاي كوتاه مجلة ماهانه مدرسه با خوشحالي اعلام كرده است. اودر ادامه نوشته: «جمعة آينده به همراه ژوليا و سالي به نيويورك خواهيم رفت تا براي بهار خريد كنيم و روز بعد با «آقا جروي» به تاتر مي‎رويم. ژوليا شب در منزل خودشان مي‎خوابد اما من و سالي در هتل مي‌خوابيم. من در عمرم به هتل و تاتر نرفته‌ام … مي‎خواهيد باور كنيد يا نكنيد نمايشنامه‌اي كه تماشا خواهيم كرد «هملت» است! آنقدر از اين پيشامد هيجان‎زده شده‎ام كه به سختي خوابم مي‌برد».
7 آوريل

«بابا لنگ دراز عزيز واي! نيويورك چقدر بزرگ است. گمان مي‎كنم يك ماه طول بكشد تا من از تأثيري كه اين دو روز در من گذاشته حالم جا بيايد… من هرگز اينقدر چيزهاي زيبا مثل آنچه در ويترين مغازه‎هاي نيويورك است نديده ام … من وسالي و ژوليا صبح شنبه رفتيم خريد. ژوليا به مغازه اي رفت كه ديدنش نفس مرا بند آورده بود. ديوارها سفيد و طلائي… ژوليا روي صندلي مقابل آئينه نشست و ده، دوازده تا كلاه امتحان كرد و دو تا از قشنگ‎ترين آنها را خريد. گمان نمي‎كنم لذتي از اين بالاتر باشد كه آدم جلوي آئينه بنشيند و كلاهي انتخاب كند و بخرد بدون اينكه ابتدا بخواهد قيمت آن را در نظر بگيرد… بعد از اينكه خريد ما تمام شد آقاي پندلتن را در رستوران ملاقات كرديم… بعد از ناهار به تأتر رفتيم… آقاي جروي به هريك از ما يك دسته گل بنفشه و سوسن داد. چقدر مرد مهرباني است! از آنجا كه من فقط اعانه‎دهندگان را ديده بودم هيچ وقت از مردها خوشم نمي‎آمد ولي عقيده‎ام دارد عوض مي‎شود. يازده صفحه نوشتم نترسيد الان تمام مي‎كنم.
هميشه جودي شما »
10 آوريل

«آقاي ثروتمند عزيز چك پنجاه دلاري شما را پس فرستادم، پول ماهانه من كافيست تا هر كلاهي لازم دارم بخرم … ترجيح مي‎دهم بيش از آنچه را كه مجبورم صدقه قبول نكنم».
در نامه بعدي جودي از لحن گستاخانة خود عذرخواهي كرده، ولي يادآوري مي‎كند كه تمايل ندارد بيش از نيازش مديون بابالنگ دراز باشد چون خيال دارد در آينده اين مبالغ را پس بدهد.
جودي در اين نامه و نامه‎هاي بعدي همزمان با تشريح جزئيات زندگي خود در دانشكده و خارج از آن در خصوص مسائل مختلف اظهارنظر مي‎كند و با بابالنگ دراز دربارة عقايد خود درددل مي‎كند. او آرزو دارد در آينده يتيم‎خانه‎اي تأسيس كند. او در اين باره مي‎نويسد: «اين فكر شيريني است كه شب‎ها با آن به خواب مي‎روم و نقشة آن را موبه‎مو در نظر مجسم مي‎كنم، خوراك، پوشاك… و يك چيز مسلم است اين كه يتيم‎هاي من بايد خوشحال باشند، آنها بايد از دوران كودكي خود خاطرات شاد و پرمسرتي داشته باشند».
2 ژوئن

بابا لنگ دراز«بابالنگ دراز عزيز نمي‎دانيد چه اتفاق خوبي افتاده، خانواده ماك برايد از من دعوت كرده‎اند كه تابستان را نزد آنها در اردوي آديرن داكز بسر برم. اين اردوگاه متعلق به باشگاهي است كه روي درياچه كوچك زيبايي وسط جنگل قرار دارد… فكر نمي كنيد خانم ماك برايد خيلي محبت كرده كه مرا دعوت كرده؟ معلوم مي‎شود در تعطيلات كريسمس كه با آنها بودم از من خوشش آمده…».

5 ژوئن

بابالنگ دراز از طريق نامه اي كه منشي اش مي‎نويسد با رفتن جودي نزد خانواده سالي مخالفت مي‎كند. جودي علي رغم خواهش مصرانه و اظهار تمايل شديدش به اين مسافرت نمي تواند نظر بابالنگ دراز را تغيير دهد و به ناچار همچون سال گذشته براي سپري كردن تعطيلات به ييلاق لاك‎ويلو مي‎رود. درنتيجة اين رنجش او تا دو ماه نامه‎اي براي بابالنگ دراز نمي نويسد. جودي در نامة بعدي مي‎نويسد كه احساس مي‎كند مجبور به پذيرش حكمي مستبدانه و غيرعادلانه شده و احساسات او به عنوان دختري كه تشنه تجربه كردن چيزهاي جديد و مختلف است ناديده انگاشته شده است.
در نامه‎هاي بعدي جودي اخبار لاك‎ويلو و اتفاقاتي را كه در آنجا افتاده از جمله مرگ كشيش روستا و… را مفصل براي بابالنگ دراز نوشته است. در يكي از نامه‎ها او مي‎نويسد: «جودي اخيراً به قدري فيلسوف شده كه دوست دارد راجع به اخبار عمومي دنيا صحبت كند نه جزئيات زندگي روزانه…»

صبح جمعه

«صبح بخير! هرگز نمي توانيد حدس بزنيد چه كسي ميخواهد به لاك ويلو بيايد. نامه اي از طرف آقاي پندلتن به خانم سمپل آمده كه چون ايشان بااتومبيل به «يرك شايرز» مي‎روند و خسته هستند ميل دارند چند روزي در ييلاق استراحت كنند. مدت اقامت آقاي پندلتن يك، دو يا سه هفته خواهد بود… نمي‎دانيد چه ولوله‎اي به راه افتاده! سرتاسر خانه پاك و تميز و پرده‎ها شسته شده است…»
شنبه

«…هنوز خبري از «آقا جروي» نيست ولي اگر ببينيد خانه چقدر تميز است!… اميدوارم زودتر بيايد. آرزو دارم كه يك نفر باشد با او حرف بزنم، راستش را بخواهيد خانم سمپل گاهي خسته كننده مي‎شود… بعد از دو سال در يك دانشكده پرسروصدا بسر بردن احساس مي‎كنم احتياج به معاشرت دارم و از ديدن يك نفر كه زبان مرا بفهمد خوشحال مي‎شوم…»
25 اوت

«خوب بابا ! «آقا جروي» اينجا هستند و به ما خيلي خوش مي‎گذرد… در نظر اول او يك پندلتن واقعي است در حالي كه ذره‎اي به آن‎ها شباهت ندارد. او مردی است ساده و بي‎پيرايه و بسيار شيرين و دوست داشتنی… چه ماجراها كه با آقا جروي داريم!…» جودی در اين نامه و چند نامه بعدي با شور و اشتياق خاصي به شرح مفصل اوقات لذت‎بخشي كه در جوار آقاجروي داشته پرداخته است.
10 سپتامبر

«باباي عزيز. آقا جروي رفته و دل همه ما برايش تنگ شده… تا دو هفته ديگر دانشكده باز مي‎شود… داستانی كه به مجله فرستاده بودم قبول شده، 50 دلار، بفرمایيد! بنده نويسنده شدم. درضمن كمك هزينه تحصيلي دوساله نصيب من شده كه مخارج تحصيل و پانسيون را تأمين مي‎كند. خيلي از اين پيشامد خوشحالم چون حالا ديگر باري به دوش شما نخواهم بود و تنها پول جيبي براي من كفايت مي‎كند…»
26 سپتامبر

بابا لنگ درازجودی دوباره به دانشكده باز مي‎گردد و در نامه‎اي براي بابالنگ دراز توصيف مي‎كند كه چطور ژوليا كه دو روز زودتر از او به دانشكده رسيده، به شكلي تجملی چيدمان اتاق‎شان را انجام داده و او خود را با اين تجملات غريبه مي‎بيند. او همچنين از مخالفت بابالنگ دراز با دريافت كمك هزينه ابراز ناراحتي كرده و با توضيح اينكه در آينده قصد دارد قروض خود را بپردازد، اعلام مي‎كند به هيچ وجه حاضر نيست اين كمك هزينه را از دست بدهد. جودي در نامة ديگری خبر مي‎دهد كه ژوليا از او دعوت كرده تعطيلات كريسمس را نزد آنها به نيويورك برود. او از روبرو شدن با خانواده پندلتن وحشت دارد و قلباً اميدوار است بابالنگ دراز با اين مسافرت مخالفت كند. چه او از ماندن در دانشكده و مطالعه در اوقات فراغت بيشتر لذت مي‎برد تا مصاحبت با خانواده ژوليا.
در نامه بعدی جودی به توصيف جشن هايي كه به مناسبت آغاز سال ميلادی در دانشكده برپاشده پرداخته است. برادر سالی، جيمی ماك برايد و هم دانشكده ای او، از طرف جودی و سالی به يكی از اين جشن ها دعوت شده بودند. جودی نحوه برگزاری مراسم حتي چگونگی لباس‎های خود و دوستانش را مو به ‎مو توصيف كرده است.
20 دسامبر

« بابالنگ دراز عزيز از عيدی كريسمس تشكر مي‎كنم. من از پوست روباه، گردنبند و… خوشم می‎آيد ولي از همه بيشتر شما را دوست دارم. ولي بابا شما نبايد مرا اينطور لوس كنيد… وقتي شما مرا به لذائذ زندگي عادت مي‌دهيد چطور انتظار داريد كه بتوانم حواسم را جمع كنم و براي زندگي آينده‎ام زحمت بكشم؟… حالا مي‎توانم حدس بزنم چه كسي بستني روز يكشنبه و درخت عيد كريسمس را به مؤسسه ژان گرير مي‎فرستاد… به خدا حق اين است كه در پرتو اين اعمال خير همه عمر سعادتمند باشيد.
خداحافظ و عيد شما مبارك. هميشه جودی شما»
11 ژانويه

جودي بعد از تعطيلات و بازگشت از نيويورك خانواده پندلتن را توصيف كرده است. او در قسمتی از نامه مي‎نويسد: «… محيط مادی خانواده پندلتن خُرد كننده بود. من وقتي توانستم نفسی به راحتي بكشم كه سوار قطار شدم كه برگردم… اشخاصي را كه ملاقات كردم همه خوش لباس و مؤدب بودند ولي بابا حقيقت اين است كه از دقيقه‎اي كه وارد شدم تا دقيقه ا‌ی كه حركت كردم يك كلمه حرف حسابی نشنيدم، گمان می‎كنم هرگز تفكر و ابتكار به آستانه خانه آنها رسيده باشد…». جودی اضافه كرده در اين ايام او يك بار آقا جروی را در منزل ژوليا ملاقات كرده و حدس مي‎زند كه او چندان ميانه خوبی با اقوامش ندارد و آنها هم از او خوششان نمی آيد…» جودی خصوصيات آقا جروی را توصيف كرده و تمايلات اجتماعی، سياسی خود را به وی نزديك مي‎داند.
در نامه‎های بعدی جودی خبر موفقيتش را در امتحانات اعلام كرده و در خصوص فعاليت‎های ورزشی و تفريحی خود صحبت كرده است.
او از نوشتن اين نامه‎ها لذت مي‎برد: «… واقعاً خيلي دوست دارم به شما نامه بنويسم چون از اين كه قوم و خويشی دارم در خود احساس اتكا به نفس و احترام می‎كنم… شما تنها مردی نيستيد كه برايش نامه می نويسم. به دو نفر ديگر هم مي‎نويسم. امسال نامه‎هاي بلند بالا و جالبي از آقا جروي دريافت كردم… نامه‎ها را خيلی مرتب و رسمی جواب می‎دهم. می‎بينيد تفاوتی بين من و ساير دخترها نيست…».
4 ژوئيه

خبر امتحانات و جشن فارغ التحصيلی، ژوليا براي چهارمين بار تعطيلات را در اروپا می‎گذراند. جودی می‎نويسد: «بدون شك بابا خوشی ها عادلانه تقسيم نشده است…» او قاطعانه اعلام مي‎كند كه قصد دارد تعطيلات را در ساحل دريا نزد خانمي به نام چارلز پاترسن بسر برد و به دخترش درس بدهد و در مقابل ماهي 50 دلار دريافت كند، او قصد دارد سه هفته آخر تعطيلات را به لاك ويلو برود. جودي ازاينكه كم كم مي‎تواند استقلال داشته باشد اظهار رضايت و تشكر كرده است.
جودي نامه‎اي از منشي بابا لنگ دراز دريافت مي‎كند كه خبر مي‎دهد او قصد دارد جودي را براي تعطيلات به اروپا بفرستد. ولي جودي خود را شایسته برخورداري از چنين تجملاتي نمي‎داند و خيلي مودبانه اين پيشنهاد وسوسه‎انگيز را رد مي‎كند. او در ضمن توضيح داده كه در همين ايام باخبر شده آقا جروي نيز تعطيلات را در اروپا سپري خواهد كرد، البته نه با ژوليا و خانواده‎اش بلكه مستقلاً، جودي او را در جريان دعوتش به مسافرت اروپا از طرف تيم خود قرار داده و او اصرار دارد كه جودي اين دعوت را بپذيرد، چون در آن صورت مي‎توانند در پاريس اوقات خوبي باهم داشته باشند. او در ادامه نوشته: «راستش را بخواهيد بابا اين حرفها خيلي به دلم چسبيد و كمي در تصميمم سست شدم، شايد اگر آنقدر آمرانه صحبت نكرده بود كاملاً تسليم شده بودم… ممكن است كسي مرا اغوا كند ولي هرگز نمي توان مرا مجبور به كاري كرد…»
جودي طبق تصميم خود عمل مي‎كند و درنتيجه كدورتي بين او و آقا جروي پيش مي‎آيد. اگرچه آقا جروي در نامه‎اي مي‎نويسد اگر به موقع از اروپا بازگردد اواخر تعطيلات به لاك ويلو به ديدن جودي خواهد رفت اما جودي تصميم مي‎گيرد به لاك ويلو نيز نرود! و برعكس هفته‎هاي آخر را نزد خانواده سالي به اردوي آديرن داكز برود… نامه بابا لنگ دراز كه مخالفت خود را با اين سفر اعلام كرده دير به دست جودي مي‎رسد و او در جواب مي‎نويسد كه اكنون نزد خانواده سالي و برادرش جيمي اوقات خوشي را سپري مي‎كند…
13 اكتبر

بابا لنگ دراز

جودي دانشجوي سال آخر است. او مدير مجلة ماهانة دانشكده شده… اكنون او آرزو دارد كه روزي پاريس را ببيند … كتابي كه وي در ايام تابستان نوشته و براي مجله اي فرستاده رد شده و ناشر چند انتقاد اساسي از نوشته او كرده‌است. جودي مجدداً كتابش را مي‎خواند و بعد آن را از بين مي‎برد. او تصميم مي‎گيرد روحيه خود را قوي‎تر كند… و در قسمتي از نامه‌اش مي‌نويسد: «كسي نمي‌تواند مرا متهم به بدبيني كند، اگر روزي شوهر و دوازده بچه‌ام در اثر زلزله در عرض يك روز زير خاك بروند، روز بعد با قيافه‌اي باز و متبسم به دنبال شوهر ديگري مي‌گردم !»
14 دسامبر

جودی در خواب مي‎بيند كه به كتابخانه ای رفته و در آنجا كتابی می‎بيند به نام «شرح حال و نامه‎هاي جودي ابوت» او كتاب را می‎خواند و می‎خواند ولي وقتي به صفحه آخر می‎رسد قبل از اينكه از عاقبت خود باخبر شود بيدار می‎شود. او می‎نويسد چقدر خوب بود اگر انسانها از آينده خود خبر داشتند.
جودي در نامه‌هاي بعدی درباره موضوعات پراكنده اي صحبت كرده است. او گاه موضوعي از درس زيست شناسی كه به نظرش جالب بوده مطرح مي‎كند و گاه در خصوص آزادي اراده داد سخن مي‎دهد و اغلب درباره كتابهايی كه مطالعه مي‎كند توضيح مي‎دهد. او در نامه‎ای از باباي عزيزش تقاضاي كمك به خانواده فقيری را كرده… او باز هم داستان می‎نويسد ولي خودش از نتيجه كارش راضي نيست.
5 مارس

«آقاي اعانه دهنده عزيز. فردا اولين چهارشنبه ماه است. روز خسته كننده اي براي مؤسسه ژان گرير… سلام خالصانه مرا به مؤسسه برسانيد. هنگامي كه به گذشته دور و مبهم فكر مي‎كنم احساساتم نسبت به مؤسسة ژان گرير كاملاً محبت‎آميز است. قبلاً بغض و كينه مخصوصي به اين مؤسسه داشتم و حس مي‎كردم در دوران طفوليت از تمام مواهب طبيعي محروم بوده‎ام… اما اكنون من با چشمی دورنمای زندگي را تماشا مي‎كنم كه ساير دختران كه در محيط مساعد بزرگ شده‎اند نمي‎بينند. بسياري از دختران (مثلاً ژوليا) نمي‎دانند خوشحال و سعادتمندند. آنها چنان به خوشي‎ها عادت كرده‎اند كه احساساتشان فلج شده است. اما من هر لحظه خوشبختي‎ام را حس مي‎كنم…»
4 آوريل

جودي به همراه سالي در تعطيلات عيد پاك به لاك ويلو رفته‎اند تا در محيطي آرام و دور از هياهوي دانشكده استراحت كنند. جودي كتاب جديدش را دربارة مؤسسة ژان گرير و حوادث و ماجراهاي آنجا مي‎نويسد و از كار خود راضي است.

17 مه

جودي بابالنگ دراز را به عنوان تنها خويشاوندش به جشن فارغ‌التحصيلی‎اش دعوت مي‎كند. ژوليا عمو جروی و سالی برادرش جيمي را دعوت كرده‎اند.

19 ژوئن

«من فارغ التحصيل شدم. جشن مطابق معمول برگزار شد. از گل‎هايي كه فرستاده بوديد متشكرم… تابستان در لاك ويلو خواهم بود… محيط اينجا براي يك نويسنده زيبا و الهام بخش است … در ماه اوت آقا جروي براي يك هفته يا بيشتر و جيمي ماك برايد هروقت كه شد در طول تابستان به لاك ويلو مي‎آيند…»
2 ژوئيه

جودي با عشق و علاقه وافری از نوشتن كتابش خبر مي‎دهد و در ضمن جزئيات وقايعي را كه در لاك ويلو پيش مي‎آيد توصيف مي‎كند، از جمله ملاقات جيمي… در حاشيه نامه مي‎نويسد كه بزودي آقا جروي براي يك هفته به لاك ويلو خواهد آمد. او توضيح مي‎دهد كه گرچه اين خبر خوبي است ولي حتماً به نوشتن كتابش لطمه خواهد خورد.
27 اوت

«بابالنگ دراز عزيز. شما كجا هستيد… شما را به خدا به ياد من باشيد. من خيلي تنها هستم و دلم مي‎خواهد يك نفر به ياد من باشد. آه بابا كاش شما را مي‎شناختم آن وقت هرگاه يكي از ما غمگين بود يكديگر را دلداري مي‎داديم. گمان نمي‎كنم بتوانم بيش از اين در لاك ويلو بمانم. خيال دارم از اينجا بروم… من بيماري تنهايي دارم و تشنه خانواده هستم !» جودي قصد دارد براي فرار از اين تنهايي زمستان آينده همراه سالي كه براي كار در اداره‎اي به بوستون خواهد رفت، به آنجا برود. گرچه حدس مي‎زند بابالنگ‌دراز با اين تصميم مخالفت خواهد كرد.
19 سپتامبر

بابا لنگ دراز

« بابا جونم اتفاقي افتاده كه احتياج به كمك فكري و اندرز دارم …آيا ممكن نيست شما را ببينم؟ حرف زدن از نوشتن خيلي آسانتر است…
خيلي دلتنگ و غصه‎دارم. جودي»
16 اكتبر

جودي توسط نامه اي كه از منشي بابالنگ دراز دريافت مي‎كند متوجه مي‎شود در مدت يك ماه گذشته او به شدت بيمار بوده است. او از جودي خواسته كه ناراحتي خود را برايش بنويسد. جودي مفصلاً براي بابالنگ‌دراز ـ كه او را تنها نماينده و جانشين خانواده‌اش مي‌داند ـ از ويژگي‌هاي اخلاقي آقا جروي تعريف كرده است و خاطرنشان كرده چقدر با او كه 14 سال از خودش بزرگ‎تر است تفاهم اخلاقي دارند و در نهايت به صراحت مي‎نويسد كه عاشق آقاجروي است و ديوانه‎وار دوستش دارد، اما به پيشنهاد ازدواج او جواب رد داده است. چرا كه خود را لايق او نمي‎داند و نمي‎تواند براي او توضيح دهد كه بچه‎ای سرراهي است… درهر حال بين او و آقاجروي سوءتفاهم پيش آمده و احساسات يكديگر راجريحه‎دار كرده‎اند و آقاجروي با اين فكر كه جودي تمايل دارد با جيمي ماك برايد ازدواج كند، او را ترك كرده است…
اين قضايا دو ماه پيش اتفاق افتاده و از آن زمان جودي خبري از او نداشته تا اين كه ناگهان نامه‎اي از ژوليا به دستش مي‎رسد كه خبر مي‎دهد: «عمو جروي در سفري كه به كانادا داشته بيمار شده و از آن زمان به مرض ذات الريه بستري است.» جودي در پايان نوشته: «مي‎دانم همانطور كه من رنج مي‎برم و ناراحتم وی نيز خيلی غمگين است. حالا به نظرتان من چه بايد بكنم؟»
بابالنگ دراز پس از دريافت نامه جودي او را به ديدار خود دعوت مي‎كند و انتظار جودي براي ديدار وي بعد از سال‎ها سرانجام به پايان مي‎رسد.
صبح پنجشنبه

«عزيزترين بابالنگ درازها، آقا جروي، پندلتن، اسميت»
در آخرين نامه جودي به شرح لحظه به لحظه ساعات پيش از ديدار بابالنگ دراز پرداخته و در نهايت آن لحظه رويارويي را چنين توصيف كرده است: «… قبل از آن كه من بتوانم حرفي بزنم مرد با تني لرزان از جاي بلند شد و بدون اداي كلمه‎اي به من خيره شد و… آن وقت من ديدم كه تو هستی ولي همچنان گيج بودم و تصور مي‎كردم بابا عقب تو فرستاده كه در آنجا با من ملاقات كني، ولي تو خنديدي و گفتي: «جودي كوچولوی عزيزم! آيا تو حدس نزدي كه من خودم بابالنگ دراز هستم؟» … واي كه من چقدر كودن بوده‎ام! من هرگز كارآگاه خوبی نخواهم شد.
بابا…جروي؟ نمي دانم چگونه تو را خطاب كنم؟ …وقتي فكر مي‎كنم در نامه‎هايم با آن همه صراحت عشق خود را به «آقاجروي» اقرار مي‎كردم و براي تو «بابا» بي‎پروا درد دلم را مي‎گفتم از خجالت آب مي‎شوم… تو عزيزترين باباها بودی و همه چيز به من دادی، آخرسر هم جروی عزيز با عشقی كه به من دادی خوشبختی‌ام را كامل كردی و اين جبران همه اين خجالت‎ها را می‌كند….
جودی».

بازگشت بە لیست

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *