| وزن | 161 گرم |
|---|---|
| ابعاد | 21 × 14 × 2 سانتیمتر |
| نویسنده | مری داونینگ هان |
| مترجم | سارا عزیزی |
| ناشر | کودک یار |
| موضوع | داستان های نوجوانان آمریکایی, قرن 20م |
| نوع جلد | شومیز |
| قطع | رقعی |
| تعداد صفحات | 160 |
| تعداد جلد | 1 |
| شابک | 9786229027677 |
| زبان | فارسی |
کتاب دختری در اتاق قفل شده (داستان ارواح) نشر کودک یار
190,000 تومان
95,000 تومان
مری داونینگ هان
کتاب دختری در اتاق قفلشده (داستان ارواح) به انگلیسی (The Girl in the Locked Room) اثر مری داونینگ هان
معرفی کتاب دختری در اتاق قفلشده (داستان ارواح)
دختر، تنها، در یک اتاق محبوس شده است. اوایل، روزهای هفته، ماه ها و سالها را روی دیوار می نویسد. میخواهد مدت زمان حضورش در اتاق را ثبت کند، اما پس از مدتی، شمارش روزها برایش بی معنی می شود و یکی در میان، حساب روزها را نگه می دارد. اینگونه تاریخ تولدش را فراموش میکند. سپس نامش را هم از یاد میبرد.
آخر چه اهمیتی دارد؟ نه کسی به دیدنش می آید، نه اسمش را میپرسد، نه کسی می خواهد بداند که او چند ساله است.
در ابتدا، اتاق بزرگ به نظر میرسد، اما به زودی کوچک می شود یا کوچک به نظر می رسد و به زندان تبدیل می شود. کلید اتاق، خیلی وقت پیش ناپدید شد. مهم نیست، چون او از بیرون رفتن می ترسد. آنها منتظرند تا او در را باز کند. او حضورشان را احساس میکند. روزها ساکت هستند، اما شب ها قلدر و پر سروصدا هستند. صدای چکمه هایشان که از پله ها بالا میروند به گوش میرسید. بر در می کوبیدند و فریاد میزنند که او بیرون بیاید.
اما او چگونه میتواند از اتاق بیرون برود؟ در از بیرون قفل است. حتی اگر می خواست هم نمیتوانست از دستورات آنها پیروی کند. او در تاریکی، در خود مچاله میشود، چشمانش را می بندد، انگشتانش را در گوشهایش فرو می کند و منتظر می ماند تا آنها بروند.
مشکل این است که آنها همیشه برمی گردند. نه هر شب، اما بیشتر شب ها، به طوریکه او همیشه منتظر شنیدن صدای سم اسبهایشان که به طرف خانه میآمدند، صدای چکمههایشان که از پلهها بالا می آمدند و صدای مشت هایشان بر در خانهاش بود.
پیش از این می دانست که آنها چه کسانی هستند و چرا آمده اند، اما اکنون فقط میداند که آنها مردان بدی هستند که اگر او را پیدا کنند به او صدمه میزنند. اگرچه میگویند چنین نیتی ندارند، اما او حرف هایشان را باور نمی کند. بنابراین او در کمد لباس، زیر انبوهی از لباسهای کهنه پنهان میشود و تا زمانیکه صدای سم اسبهایشان را نشنود، از جایش تکان نمیخورد.
هر روز صبح، دختر به تاریخی که روی دیوار نوشته شده نگاه می کند؛ 1 ژوئن 1889. او به خاطر نمی آورد که چرا این تاریخ را نوشته یا آن روز چه اتفاقی افتاده است. در واقع، او حتی مطمئن نیست که خودش آن را نوشته است. شاید یکی دیگر، یک دختر دیگر، قبلاً اینجا بوده است. شاید آن دختر تاریخ را نوشته است.
یک نفر، نه خودش؛ شاید آن دختر دیگر، روی دیوار نقاشی کشیده است. نقاشی راوی یک داستان است، یک داستان وحشتناک. داستان او را میترساند و حتی گاهی او را به گریه میاندازد.
به طرز عجیبی، او می داند که داستان حقیقت دارد، داستان دربارۀ اوست. البته نه دختری که الان هست، بلکه شاید داستان مربوط به همان دختری بود که قبل از اینکه او را در این اتاق حبس کنند، بوده است.
اما آن دختر چه کسی بود؟ یک دختر باید نام خودش را به یاد بیاورد. چرا اینقدر گیج و منگ است؟
در نزدیکی پایان داستان نقاشی، مردان سوار بر اسب به سمت خانه می تازند. حتماً همان هایی هستند که شب به درگاه او می آیند. آیا آن ها برای ترساندن او این تصاویر را کشیده اند؟
نقاشی های دیگری نیز در اتاق وجود دارد؛ نقاشی های واقعی و زیبا. تعداد کمی از آنها به دیوارها آویزان هستند، اما بیشترِ آنها به دیوار تکیه داده شدهاند. در بیشتر آن نقاشیها افراد یکسانی وجود دارند. یک زن زیبا، یک دختر کوچک با موهای زرد، و یک مرد ریشو یا بهعبارتی یک خانواده. او وانمود میکند که خودش دختر کوچک است، آن زن مادرش و آن مرد پدرش است.
حتماً روزگاری پدر و مادر داشته است. مگر نه اینکه همه پدر و مادر دارند؟
او با آنها، با پدر و مادر نقاشیشده هاش صحبت می کند. آنها با یکدیگر گفتگو های طولانی و ساختگی دارند که او هرگز بیشتر از یک روز، موضوع گفتگو را به یاد نمیآورد. ای کاش می توانست آنها را زنده کند. آنها خیلی واقعی به نظر می رسیدند. چرا آنها نمی توانند از نقاشی ها بیرون بیایند و با او همراهی کنند؟
چند سال میگذرد. دختر دیگر به نقاشی های روی دیوار نگاه نمیکند. او از افراد حاضر در نقاشی ها خسته شده است. چه فایدهایی برای او دارند؟ آنها فقط چند چهرۀ ثابت و بی تفاوت روی بوم هستند. آنها نمیتوانند او را ببینند یا صدایش را بشنوند، نمی توانند با او صحبت کنند، نمیتوانند به او کمک کنند. آنها بی فایده هستند.
روی نقاشی ها را به طرف دیوار برمی گرداند و فراموش می کند که آنها آنجا هستند.
فصل ها مانند عقربه های ساعت، در پی یکدیگر می آیند و می روند. برگ ها می ریزند، برف می بارد، باران می بارد. گل ها شکوفا می دهند، گل ها پژمرده می شوند، گل ها می میرند. دوباره برف می بارد و همهچیز دوباره و دوباره تکرار می شود.
پرندگان زیر بام لانه می سازند و گاهیاوقات به اتاق راه پیدا می کنند. درختان بلندتر میشوند. شاخه هایشان رشد میکند و فضا را فرا میگیرند. درختانِ جوان، خانه را احاطه کردهاند و به دیوارهایش فشار میآورند. در تابستان، برگ های درختان تنها پنجرۀ اتاق را می پوشانند و ورود نور خورشید را مسدود می کنند و اتاق را به یک غار سبز کمرنگ تبدیل می کنند.
تمشک ها و انگورها از دیوارهای سنگی بالا میروند و در شکاف ها ریشه می دوانند و جایشان را محکم میکنند. پیچک ها اما موفق می شوند که به درون اتاق راه پیدا کنند. هر سال برگ هایشان کف اتاق او میریزد.
بهتدریج، خانه با جنگل ترکیب میشود و مردم فراموش میکنند که او آنجاست.
دختر در اتاقِ قفلشده منتظر می ماند و صبر میکند. او دیگر نمی داند منتظر چه کسی یا چه چیزی باشد؟ چیزی، کسی… او تنهاتر از آن چیزی است که میتوانید تصورش را بکنید. این کتاب را انتشارات “کودک یار” منتشر کرده است و در فروشگاه اینترنتی کتاب هافکو به فروش می رسد.























































دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.